تبليغاتX
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

 

به یاد بهنودها

غروب صبح آخر بود

 

اذان می گفت:زندانبان

 

نماز آخر و سجاده ی خاموش

 

یک قاتل!

 

امید اصلا نبود آنجا

 

گلویم خشک و اشک از دیده بارانی

 

تمام واژه های التماس جاری

 

ولی انگار نه انگار آدمی آنجاست

 

طناب دار می خندد

 

مرا بهتر ز یک مادر

 

به آغوش می کشد آرام

 

چنان گوئی که قصد مادری دارد

 

و می داند که من بی مادر و تنها می

 میرم

کنار گوش من نجوا کند آرام

 

نترس من با تو می مانم

 

ولی آن سو دلی از جنس سنگ

 

هم وزن و رنگ مادران

 

قصد قصاص دارد

 

مرا موسیقی دار و طناب و همهمه

 

او را

نوای رقص جسم آویزان من در سر

 

صدای ضرب چارپایه

 

صدای یک تپش مانده

 

و من با آخرین تصویر مبهم از امید

 

با چشم خشکم التماس کردم

 

برایم مادری کن من یتیم هستم

 

طناب دار می خندد

 

مرا محکم تر از هر بار دیگر

 

در میان گیرد

 

صدای لرزش آهن به روی سطح

سیمانی

 

صدای گریه و راز پشیمانی

 

دریغ از شوکران جام سحرگاهی

 

به تقدیرم قصاص آمد

 

ز تدبیر کار نمی آید

 

همه با حسرت و اندوه می دیدند

 

یکی ازجنس مادر

 

مجری حکم قصاص نوجوانی شد

 

در این جشن غم و ماتم

 

به گاه قتل یک انسان

 

بهشت هم زیر پای مادران لرزید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 15:13  توسط محمدرضا  | 

بهنود شجاعی اعدام شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 15:12  توسط محمدرضا  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 10:42  توسط محمدرضا  | 

 

 

من در حباب انتظار

تا آسمان

بالاتر از ابر بهار

باران،باران گريه دارم

من در كنار كوچه هاي آرزو

با سايه هاي غم

نشسته،منتظر

ديوان،ديوان ناله دارم

من در پگاهِ عاشقي

با  يك سكوت، در وهم شب

هنگام لبخند سحر

آنگاه كه مهتابي است دلم

عكس تو را در قاب سينه مي فشارم

اي زلالِ دل

صفاي خاطراتِ سبزِ ديرينم

نگاهت را تمنّا مي كنم

باشد كه از دشت نهان آرزو

نزديك تر آيي

چنان نزديكِ نزديك

تا كه من در نگاهت خيره باشم

بوسه ها از رويت بگيرم

با طراوت

شادماني

لحظه هايِ سبز باشد جاوداني

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 9:40  توسط محمدرضا  | 

 

نوشتن را آغاز کرده ام چون بهترین راه است

برای گفتن نا گفته هاآنها که چون رازند

نمی گویم که میدانم جهان انباری ازفریاد و فریاد است

پر از دزد و حرامی ودغلباز است

جهان با آنهمه زیبایی و زشتی چه جای عشق بازی و کجا هنگام آغاز است؟!

ا گر من سر بپیچم از کیان خویش سخن از انحراف آید کلام از ارتداد آید

کجا پس می توان گفتا که امروز روز آغاز است؟

همیشه من مقلد بوده ا م ، چون گفتند بکن ،کردم

اگر هم گفته اند کردن حرام است ،ناگزیر من ......

 اگر حرفی زدم گفتند نمی فهمی هنوز عقل تو پاسنگ است

اگر خاموش گردیدم گفتند،که خاموشی نیرنگ است

نه در دینم نه در دنیا،چرا دنیا ی من تنگ است

خدا در آسمانها با ملائک،

 ولی من در زمین با چارپایان در ردیف زندگیهای سیاه خود هماره در پی جنگم

نمیدانم چرا هستم؟

چرا مستم؟

شراب ناخورده مستم،در عدم هستم،...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 13:38  توسط محمدرضا  | 

 

 چندی بود که حوصله نداشتم مطلبی بنویسم و امروز دوباره وقتی به

 وب سر زدم گفتم چه خوب می شه دوباره آغازی داشته باشم

ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 13:11  توسط محمدرضا  | 

 

هرچند سعي كرده بودم از مسايل جاري مطلبي ننويسم اما انگار نمي شود ننوشت و نگفت

مختصر مي گويم:

اهانت به بيت امام خميني!!

مرگ ناگهاني آيه الله توسلي؟

رد صلاحيت عده ي زيادي از نامزدهاي مجلس هشتم؟!

و قبل از آن مرگ احمد بورقاني....

كمي قبل تر مرگ قيصر...

و فردا نمي دانم چه اتفاقي پيش روي ما خواهد بود.؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 19:21  توسط محمدرضا  | 

 

آدمهاي زيادي تو دنيا هستند كه مشهورند 

آدمهاي زيادي هم وقتي مي ميرند مراسم عزاداريشون 

 پر سر و صداست 

آدمهاي زيادي هم گمنام مي ميرن 

اما يك عده مثل احمد هستند 

گمنام زندگي مي كنند ولي خيلي ها اونارو مي شناسند 

خودشون بي سرو صدا هستند ولي مرگشون خيلي سر 

 و صدا ايجاد مي كند 

رسمي و دولتي براشون عزاداري بر پا نمي شه ولي  

خيلي ها عزادار ميشوند 

خدا اونا را دوست داره 

وگرنه محبتشون تو دل مردم جا نمي گيره 

خدا كنه ما را هم خدا دوست داشته باشه

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 19:30  توسط محمدرضا  | 

احمد بورقانی هم به خدا پیوست

روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 19:6  توسط محمدرضا  | 

کلیک کن تا عکس را بزرگ ببینی
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 18:13  توسط محمدرضا  | 

 

میلاد مهدی مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 18:11  توسط محمدرضا  | 

 

"سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد"

به تماشا نشسته ام

از هر روز خسته ترم

"انسان" اين مفهموم نامعلوم را مي نگرم

من، تو ، او، و .... همه انسانيم . به راحتي ظلم مي كنيم، به راحتي ...

تجاوز به حقوق ديگران را وظيفه مي دانيم

مال و ناموس ديگران برايمان حلال شده است

به خدا اصلا فكر نمي كنيم ، مگر زمانيكه مشكلي داشته باشيم

خدا نه معبود، و نه خالق ،كه مشكل گشاي ما شده است

انحطاط مد شده

بي قيدي لازمه ي زندگي است

رها شده ايم و لحظه اي به خود نمي انديشيم

چه كسي رها كرده مرا كه اينگونه ولنگار شده ام؟؟؟

من انسانم.....

اشرف مخلوقات !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 13:8  توسط محمدرضا  | 

مكه

 

سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد 

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 13:56  توسط محمدرضا  | 

No comment
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 15:55  توسط محمدرضا  | 

اين همان آرامش كاذبي است كه انسان در دنيا براي خود مهيا نموده است

اين همان دامي است كه آدميان در خواب غفلت فرو رفته از آن بي خبرند

دريا اين مظهر آرامش و گاه طوفانها

انساني در خواب

و شكارچيان هوشياري كه در انتظار او بسر مي برند

آري ما اينگونه در بنديم و غافل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 10:56  توسط محمدرضا  | 

 سال نو مبارك

امسال براي همه ي شما سال خوبي را آرزو مي كنيم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 10:35  توسط محمدرضا  | 

 

هوا سرد است

دلم در انتظار فصل گرم و خوشه های سبز گندم زار می ماند

سحر نزدیک تر از بانگ اذان قد قامتی دارد

و من در کلبه ی تنهایی خود در مصلای نیاز هستم

خدا یا غصه هایم را تماشا کن

دل رنجیده ام را مداوا کن

دگر صبری ندارم تا دوباره ماتمی از نوع نامردی ببینم

غصه ی جهل و تظاهر

ماتم دیندار بازی های قوم مجهول الهویه

اشک تمساح دغل کاران بی ایمان

خدایا من به محراب نیاز ایستاده ام

شاید دعایم مستجاب گردد

رهایم کن ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 14:1  توسط محمدرضا  | 

 

دلم را با حباب شیشه تا مرز فنا خواهم شکست

شبی در کلبه ی ابری کنار یار محبوبم خواهم نشست

منم آن آینه کز صافی رویم هزار ان شعله برخیزد

بیا با من کمی آسودگی را جستجو کن

بیا با من کمی هم گفتگو را آرزو کن

بیا بنگر که آغوش نگاهم به پهنای بلند دیدنایی هایت گشوده است

بیا گرمای انسم را شبی با بوسه بر اشکم بچین از شبنم احساس

بیا من خسته ام تنهای تنها منتظر تا صبح برخیزد

به راهت خیره می مانم ای خورشید عالم تاب

به مژ گانم بروبم من تمام راه دیدارت

به اشک سرد شبهایم بشویم جاده های انتظارت را

و با احساس سبزم تا سحر اندیشه هایت را بگیرم در بغل

شاید

تن بیمار و سنگینم رها از تب شود امشب

تو را من دوست میدارم

تو را من می پرستم ای ستاره در شب تارم

بت رویت همان محراب عشق من

کلامت وحی منزل همچو قرآن است

بیا من منتظر هستم 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 17:6  توسط محمدرضا  | 

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 18:57  توسط محمدرضا  | 

     اعیاد مسعود شعبانیه مبارک

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 11:41  توسط محمدرضا  |